امروز به اندازه یک هفته زندگی کردم. تا نزدیک صبح نتونستم بخوابم.
آخرین چیزی که شنیدم صدای بیرون رفتن همسایه ساعت ۶ بود.
به سختی ساعت۱۰:۳۰ بیدار شدم. باید میرفتم بانک.
بعد از اون رفتم پیش مامان.
کلی جیک جیک کردیم و مامان رو راضی کردم دو نفری بیایم خونه ما و من برای عیادت فردا مون از زنداییم کیک بپزم.
خیلی وقته مامان جونم رو هم ندیدم (و حتی روم نمیشه تلفن کنم) می خواستم یه کیک هم برای مامان جونم بپزم و تو این یکی دو روز برم پیشش.
دو پیمانه شکر برداشتم و راهی خونه ما شدیم.
با هم نهار خوردیم و مامان یکم دراز کشید و من کیکها رو درست کردم.
نمی تونم دقیقا توصیف کنم که چرا... ولی احساس می کنم امروز به اندازه یک هفته زندگی کردم.
شاید چون تا می تونستم مامان رو بوس و بغل کردم و ازش پر شدم.