دیشب خواب دیدم ماهی مون افسرده شده. سینک رو پر آب می کنم و می اندازمش اون تو که واسه خودش بازی کنه و افسرده حالیش خوب شه ولی هی از تو سینک می پره بیرون. از روی زمین برش می دارم می اندازمش تو سینک ولی دوباره و دوباره این کارو تکرار می کنه. آخرش یه سینی می ذارم روی سینک که دیگه نتونه بیاد بیرون ولی لُپ هاش رو پر از آب می کنه و آب ها رو از روزنه ای که سینی نتونسته بپوشونه می پاشه بیرون. می خواد همه ی آب ها رو بریزه بیرون تا همون تو خفه شه. مامانم زنگ درو می زنه و آد تو آشپزخونه. می خواد نهار درست کنه. داره تند تند کار می کنه و بهم می گه جلو دست و بالش رو گرفتم و زودتر کارم رو تموم کنم و برم یه جای دیگه. تا سر بر می گردونم می بینم یه ماهیتابه داغو گذاشته تو سینکی که خالی از آب شده. ماهی تابه رو برمی دارم و می بینم نیم تنه پائینیِ ماهی چسبیده به تهِ ماهیتابه ای که داغ بوده. حاشیه/1: یه ماهیِ قرمز چقدر می تونه افسرده باشه که برای خودکشی لپاش رو پر آب کنه و آب ها رو بپاشه بیرون... حاشیه/2: مطمئنم افسرده ترین ماهی دنیا هم چسبیدن به ته ماهیتابه داغ رو برای مردن انتخاب نمی کنه. اون فقط می خواست خفه شه...


از مجموعه: روزنوشت
+ نوشته شده در  جمعه هشتم فروردین ۱۳۹۳ساعت ۱۲:۲۱ ق.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

صبح روز بعد وقتی بیدار شدم، از پنجره به بیرون نگاه کردم و نزدیک بود از ترس قالب تهی کنم، بر اثر جیغ و داد من اتیکوس با صورت نیم تراشیده از حمام بیرون دوید.
گفتم "دنیا به آخر شده اتیکوس، ترا به خدا یک کاری بکن!" و او را به طرف پنجره کشیدم تا آنچه دیده بودم نشانش بدهم.
_ نترس، بابا خبری نیست. فقط برف میاد.
جیم که او هم هیچوقت برف ندیده بود، ولی آن را می شناخت پرسید آیا به زمین خواهد نشست و اتیکوس جواب داد معلومات او درباره برف از جیم بیشتر نیست: "اما فکر می کنم وقتی دونه های برف این طور آبکی باشه به بارون تبدیل می شه.

                                                                                                              کشتن مرغ مینا / هارپر لی

 

حاشیه: حسم نسبت به اتیکوس چیزی شبیه لوپینِ هری پاتره یا باقرِ دانشگاهه. یه احترام آمیخته به محبت. دوست داشتنی هایی که برام سمبل انسانیت اند.


از مجموعه: کتاب|فیلم|موسیقی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۳ساعت ۱۲:۲۲ ق.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

قسمتی از کتابِ "یک روز قشنگ بارانی" نوشته ی اریک امانوئل اشمیت:

 

"چهره ی اُلاف پیمز از پس عینک قرمز رنگش حالتی کسل و حتی دلزده به خود گرفت:
_ از من خواسته اند که آخـریـن کتاب بالتازار بالزان را نقد کنم. باشه. ای کاش اقلا راست بود و مطمئن بودیم که این کتاب واقعا آخـریـن کتابش است که این خود خبر مسرت بخشی بود..."
 
حاشیه: با چمران، سینمای جنگ و خود آقای کارگردان مشکلی ندارم ولی با شلوغ بازی و بچه بازی و اینکه چرا فیلم من اول نشد و چرا از دو فیلم جنگی موجود در جشنواره هیچ یک اول نشدند و آبنبات تو چرا از آبنبات من گنده تره و... بشدت مشکل دارم.

از مجموعه: کتاب|فیلم|موسیقی
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم فروردین ۱۳۹۳ساعت ۱۲:۲۲ ق.ظ  توسط زِه‌زِه  |