دیشب خواب دیدم ماهی مون افسرده شده. سینک رو پر آب می کنم و می اندازمش اون تو که واسه خودش بازی کنه و افسرده حالیش خوب شه ولی هی از تو سینک می پره بیرون. از روی زمین برش می دارم می اندازمش تو سینک ولی دوباره و دوباره این کارو تکرار می کنه. آخرش یه سینی می ذارم روی سینک که دیگه نتونه بیاد بیرون ولی لُپ هاش رو پر از آب می کنه و آب ها رو از روزنه ای که سینی نتونسته بپوشونه می پاشه بیرون. می خواد همه ی آب ها رو بریزه بیرون تا همون تو خفه شه. مامانم زنگ درو می زنه و آد تو آشپزخونه. می خواد نهار درست کنه. داره تند تند کار می کنه و بهم می گه جلو دست و بالش رو گرفتم و زودتر کارم رو تموم کنم و برم یه جای دیگه. تا سر بر می گردونم می بینم یه ماهیتابه داغو گذاشته تو سینکی که خالی از آب شده. ماهی تابه رو برمی دارم و می بینم نیم تنه پائینیِ ماهی چسبیده به تهِ ماهیتابه ای که داغ بوده. حاشیه/1: یه ماهیِ قرمز چقدر می تونه افسرده باشه که برای خودکشی لپاش رو پر آب کنه و آب ها رو بپاشه بیرون... حاشیه/2: مطمئنم افسرده ترین ماهی دنیا هم چسبیدن به ته ماهیتابه داغ رو برای مردن انتخاب نمی کنه. اون فقط می خواست خفه شه...
صبح روز بعد وقتی بیدار شدم، از پنجره به بیرون نگاه کردم و نزدیک بود از ترس قالب تهی کنم، بر اثر جیغ و داد من اتیکوس با صورت نیم تراشیده از حمام بیرون دوید.
گفتم "دنیا به آخر شده اتیکوس، ترا به خدا یک کاری بکن!" و او را به طرف پنجره کشیدم تا آنچه دیده بودم نشانش بدهم.
_ نترس، بابا خبری نیست. فقط برف میاد.
جیم که او هم هیچوقت برف ندیده بود، ولی آن را می شناخت پرسید آیا به زمین خواهد نشست و اتیکوس جواب داد معلومات او درباره برف از جیم بیشتر نیست: "اما فکر می کنم وقتی دونه های برف این طور آبکی باشه به بارون تبدیل می شه.
کشتن مرغ مینا / هارپر لی
حاشیه: حسم نسبت به اتیکوس چیزی شبیه لوپینِ هری پاتره یا باقرِ دانشگاهه. یه احترام آمیخته به محبت. دوست داشتنی هایی که برام سمبل انسانیت اند.
قسمتی از کتابِ "یک روز قشنگ بارانی" نوشته ی اریک امانوئل اشمیت: