کفش دخترونه لازم داشتم. از پائین میدون فردوسی شروع کردم. تا شب بازار کویتی ها، ساختمون پلاسکو، باغ سپهسالار، آداک و سلسبیل رو درنوردیدم و هیـــچـــی! هیچی پیدا نکردم و دست از پا درازتر با پا درد و زانو درد برگشتم خونه. فرداش نمی تونستم از تخت پیاده شم و معلوم شد فشارم 7.3 و ضربانم 54 ئه. بیشتر روز رو خوابیدم ولی شب بابام گفت پابرهنه موندی و صد سالته و دیگه نمی شه با آلستار جان هات بیای خونه فامیل و اینکه آبرو داره. خلاصه قرار بر این شد که یه سر بریم میدون کاج و میلاد نور رو هم ببینیم. ترجیح می دادم پابرهنه بمونم تا اینکه بعد از درنوردیدن کــُـل شهر کفش مورد نظر رو از مغازه های کنار خونمون بخرم! :|
بعضی از لحظه های کودکیم رو به وضوح به خاطر دارم. تو یکی از اون لحظه ها روی زمین نشستم و دفتر نقاشیم جلومه. می خوام خدا رو بکشم. چند لحظه فکر می کنم، اون صفحه و صفحه ی روبه رویی اش رو خالی می گذارم و اون دو صفحه برای همیشه خالی می مونند.
هنوزم تصورم از خدا همونه. دو صفحه ی سفید روبه روی هم میون یه دفتر نقاشیه پر از رنگ.
پ.ن: امروز مامان جون یکهو این بیت رو بیاد آورد.