می گم مامان! مطمئنی وقتی منو باردار بودی فقط قرآن می خوندی؟ چشمای مامان می خندند. می گه قرآن که خیلی می خوندم ولی جنگ و صلح م خوندم. ول کن معامله نیستم اما. می گم مطمئنی که فقط قرآن و جنگ و صلح خوندی؟ باز چشماش می خندند. می گه خب... یه کتاب دیگه هم خوندم. البته دایی مجیدت گفت نخوناا... می پرسم چی؟ چی خوندی آخه؟ می گه صد سال تنهایی. و من انگار که دلیل همه این خل خلیا رو فهیمده باشم قاه قاه می خندم. انگار که دیگه دیوونگی مهم نباشه، سبک می خندم.
خوشحالم که مامان علاوه بر قرآن برام جنگ صلح و صدسال تنهایی خونده. مطمئنم که منم برای بچه هام علاوه بر قرآن، جنگ و صلح و صدسال تنهایی رو خواهم خوند. و کشتن مرغ مینا رو البته. 

وقتی مامان اعتراف کرد صدسال تنهایی رو هم خونده دنبال یه نشونه مشهودتر تو خودم می گشتم. غیر از غم چشم های آئورلیانو یا روحیه چرند آمارانتا. غیر از سرسختی اورسولا یا شب بیداری های خوزه آرکادیو بوئندیا. راستش نیاز به چیزی شبیه به صلیب روی پیشانی فرزندان آئورلیانو یا دم خوک آخرین نفر از خانواده بوئندیا داشتم. چیزی که شکی باقی نگذاره که منم از خانواده اون هام.


از مجموعه: روزنوشت, دیوانگی ها, کتاب|فیلم|موسیقی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۴ساعت ۱۰:۴۷ ب.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

خواب دیدم بچه دار شدم. دو تا دختر یه روزه. نگار و نسرین. شبیه بچگی خودم اند. چشم ژاپنی و مو مشکی. نگار بیشتر خواب بود. نسرین ولی روز دوم شروع کرد به راه رفتن. ازم پرسید: دانشجویی؟ گفتم: آره. گفت: درکت می کنم، منم تو زندگی قبلیم تو پکن دانشجو بودم.

قسمت خاک بر سری خواب هم اینکه این بچه ها بابا نداشتند :))) هرکی ازم می پرسید خب باباشون کیه می گفتم نمی دونم. من فقط دوست داشتم بچه دار بشم =)))

عاقــا... من دو تا دختر نوزاد چشم ژاپنی می خوام. به قول کلاه قرمزی: همین جوری خالی خالی. بدون بابا! :))

پی نوشت: خوشحال اینم که تناسخ پس ذهن بچه هام هم رژه می ره :))) توووله ها 


از مجموعه: بیداری رویاها, دیوانگی ها
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۴ساعت ۱:۵۰ ب.ظ  توسط زِه‌زِه  |