جای آخری که کار می‌کردم از دست رئیس قلدر بخش، خیلی اذیت بودم.

برای همین هرروز موقع بیرون اومدن از خونه، از محمد خواهش می‌کردم دعا کنه که بلند بگــوزم... تصورم این بود که یه گوز کافیه تا بدون هیچ توضیح اضافه‌ای اون شرکت رو ترک کنم! :))

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۱ساعت ۸:۳۲ ب.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

​​​​​​تا قبل از گرفتن گواهینامه رانندگی خیلی خواب می‌دیدم که یه موقعیت اضطراری پیش اومده و نیازه که رانندگی کنم و پشت فرمون نشستم و نمی‌دونم باید چه غلطی کرد.

گذشت و گذشت تا بالاخره خرداد امسال گواهینامه گرفتم (بالاخره!) و فکر کردم از اون خواب مزاحم خلاص شدم.

.

دیشب خواب دیدم یه موقعیت اضطراری پیش اومده ‌و باید از ماشین بابا استفاده کنم و نمی‌دونم چجوری باید با ماشین اتومات رانندگی کرد :|

خیلی دوست دارم بدونم بهانه بعدی ضمیر ناخودآگاهم برای استرس دادن بهم تو خواب چیه؟ نداشتن پایه یک؟ ناشیانه روندن موتور سیکلت؟ عدم آشنایی با نحوه هدایت تانک نفر بر!؟ نداشتن گواهینامه هدایت هواپیما؟؟؟ خر!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۱ساعت ۷:۵۴ ب.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

این چندتا لینک رو می‌گذارم اینجا تا بعد بیام سراغ‌شون ببینم این شادی که انقدر دنبالشم کجاست و سهم کی هاست.

https://www.nytimes.com/search?query=happiness

https://www.nytimes.com/2023/01/02/insider/happiness-project.html?action=click&module=Well&pgtype=Homepage§ion=Reader%20Center

به خصوص این آخری خیلی جالب بود!

https://time.com/6241099/daily-habits-happiness-experts/

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی ۱۴۰۱ساعت ۱:۱۱ ب.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

بخشی از شادی ذاتیم رو گم کردم.
مجموعه‌ای از چند اشتباه/اتفاق ناخوش‌آیند بین من و شادی فاصله انداخته.

.

اشتباه اولم انتخاب رئیس غلط بود.
با اینکه انتخاب دیگری هم داشتم!
سه ماه بیشتر توی اون کار دووم نیاوردم.

.

اشتباه دوم پیوستن به کسب و کار خانوادگی بود.
این ممکنه بهترین انتخاب هر کس باشه.
هر کس به غیر از من!
منی که تا همین 6-7 سال پیش به شدت از خانواده‌م دلخور/خشمگین بودم.
تمام دلخوری‌هایی که با صبر ازشون عبور کرده بودیم دوباره زنده شدن و دوباره پر از خشم شدم.

.

نمی‌خواستم همه آموخته‌هام باد هوا بشن.
دو تا پروژه گرفتم برای زمان‌های فراغت.
یکی یه پالایشگاه خصوصی و اون یکی اسکله صادراتی محصولات پتروشیمی.
هر چی فکرکردم پالایشگاه خصوصی دیگه چیه، به نتیجه زیبایی نرسیدم.
نفهمیدم چرا یه جای نظامی باید اسکله صادراتی بسازه و تازه زیر بار درست انجام دادن کار هم نره.
نمی‌خواستم یکی از چرخ‌دنده‌های ماشین خرابکاری باشم.
دووم نیاوردم و پروژه‌هام رو کنسل کردم.
در واقع یکی از قوی‌ترین ریسمان‌هایی که به زندگی وصلم می‌کرد رو بریدم.
حرفه‌ی قشنگم رو...

.

بعدی یه حادثه وحشتناک بود.
هر لحظه احساس خطر همراهم بود. برای خودم و برای عزیزانم.
و من دوباره از بابا خشمگین بودم. مقصر می‌دونستمش و احساس می‌کردم با فاصله گرفتن ازش امنیت و آرامش بیشتری دارم.
.

تیر آخر رو حادثه‌ی آخرِ تابستونِ امسال زد. غمِ بزرگی به اسم ایران که تمومی نداره.
برای چهارمین بار تصمیم به مهاجرت گرفتم.
ولی قدمی براش برنداشتم و این تا سر حد فروپاشی مضطربم می‌کنه.
.

به همه اینها مشکلِ کم‌خونی رو هم اضافه کنیم... کم‌خونی که دیر تشخیص داده شد.
حدوداً 15 سال دیر!
تقریباً تمام زندگی هوشیارانه‌م زیر سایه‌اش بوده.
قبل از انجام هــــر کاری باید به ضعف عضلات پا، بازوها و این اواخر پشت چشمم غلبه می‌کردم.
بیشتر روزها بلند شدن از رختخواب سخت‌ترین کار دنیا بود.
و سربلند کردن زیر سیل سرزنش‌هایی که بابت خستگی دائمیم نثار خودم می‌کردم، از اون هم سخت تر.

.

درسته که تا امروز کار بزرگ و خارق‌العاده‌ای نکردم. ولی! هر کاری که تا الان انجام دادم، هر قدم کوچیکی که تا الان برداشتم زیر سایه ضعف و خستگی بوده.
کمی (و فقط کمی!) به دختر بی‌جونی که این مسیر رو طی کرده افتخار می‌کنم. درسته که قله‌ای رو فتح نکرده ولی با خستگی مزمن این راه رو اومده!

.

تو مسیر برگشتن به خودِ خوشحال‌ترم باید به اضطراب، خشم و اندوهم غلبه کنم.
علاوه بر این... روابط، سرگرمی‌ها و برنامه روزانه‌م رو با این حقیقت که انرژی کم و محدودی دارم تنظیم کردم.
از نظر فیزیکی برای تغییر دادنش آماده‌ام.
از نظر ذهنی ولی مثل اون بچه فیلی هستم که سال‌ها پاش رو به یه درخت کوچیک بسته بودن و اون چون تو بچگی از پس درخت برنیومده، بعدها که بزرگ و قوی شده هم تلاشی برای رهایی نکرده. تصور این فیل از توان جسمی‌ش باید اصلاح بشه!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی ۱۴۰۱ساعت ۱۲:۵۰ ب.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

می‌خوام احوالاتم رو تو این خونه‌ی قدیمی و خاک‌خورده بنویسم.


فکر می‌کنم نوشتن از فکرهای مزاحم، بتونه مفید باشه.
قرقره صدباره و نجوا کردن‌شون جلو آینه که بی‌فایده بود. تو بدترین حالت نوشتن هم بی‌فایده‌است... یه بی‌فایده‌ی دوست‌داشتنی!

.

خیلی از نوشته‌های داخل آرشیو رو نمی‌شناسم.

می‌شه پاک‌شون کرد. مثل همه‌ی نوشته‌های سال‌های 84 تا 88.

فعلاً ولی، وقتی برای سانسور گذشته‌ام ندارم.
نقطه...
سر خط.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی ۱۴۰۱ساعت ۱۱:۵۵ ب.ظ  توسط زِه‌زِه  |