عید مردماس / دیب گله داره!
سفیدی پادشاس / دیب گله داره!
سیاهی رو سیاس / دیب گله داره!
دنیا مال ماس / دیب گله داره!

روزنامه اعتماد

پی نوشت: احتمالا اگر الان روحانی بیاد اینجا رو ببینه و پست قبلی رو بخونه می گه: دخترم شما گُه نخور! اصلا لازم نکرده که تو طرفدار من باشی. خب!؟ :)))) 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۴ساعت ۱:۴۹ ق.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

دیروز عصر تلفن زنگ خورد. مامان‌جون(مامان بابا) بود. بعد از حال و احوال گفت که مامانم الان داره با یک عدد مادربزرگ عروس صحبت می کنه. مامان تا گفت مبارکه و پرسید "ح" یا "ز" از اتاق پریدم بیرون و بنا کردم به جیغ زدن و دور خونه یورتمه رفتن. خلاصه اینکه بقیه تلفن رو نفهیدم و مجبور شدم ادامه ماجرا رو بعدا از مامان بپرسم.

مامان جون چیز زیادی نگفته بود و مامان از اون هم به من کمتر گفت. گفت مثل اینکه خانواده آقای داماد  بسیار مذهبی اند و "ز" قراره چادر بپوشه. پرنده آوازه خون درونم ساکت شد و برگشت توی اتاقش.

آزمون ورودی خرد

خانواده من هم مذهبی اند. وقتی نه سالم بود برام جشن تکلیف گرفتند. تا چهارم دبستان مدرسه اسلامی می رفتم سال آخر دبستان مدرسه ام رو عوض کردند. بچه شیطونی بودم که نمی تونستم انتظارات اولیای مدرسه مبنی بر رفتار زینب وار در تمام طول روز رو برآورده کنم و مامان و بابا هم حالشون از جلسه های هروزِ روز اون مدرسه بهم خورده بود. مدرسه جدید اسلامی نبود ولی من چادر می پوشیدم. احساس متفاوت بودن می کردم و این برام جالب بود. من و چادر یک سال دیگه هم بی مشکل پیش رفتیم تا رسیدیم به دوران راهنمایی. مدرسه لعنتیه جدید هم اسلامی بود. مدرسه که چه عرض کنم. نوانخانه جان گریر! اینبار چادر اجباری بود و من دیگه دوستش نداشتم ولی چون همه بچه های دیگه هم می پوشیدندش من هم بودنش رو پذیرفته بودم. سه سال راهنمایی گذشت. برای دبیرستان تقریبا تو آزمون ورودی همه مدرسه ها شرکت کرده بودم و در نهایت قرار شد بین روشنگر شهرک و خرد یکی رو انتخاب کنم. قسمت دینی آزمون خرد در واقع یک شعر بود که در مورد مفهومش چندتا سوال پرسیده بودند و آزمون ورودی روشنگر علاوه بر سوالات درسیِ دینی یک دفترچه جدا شامل سوالات عقیدتی و فقهی! داشت. روز مصاحبه ی روشنگر بابام رو راه ندادند و من رو از مامانم جدا کردند و هرکدوممون رو بردند تو یک اتاق و جداجدا ازمون در مورد خطبه آخرین نماز جمعه ای که رفتیم سوال پرسیدند که خب البته چون به عمرمون نماز جمعه نرفته بودیم جوابامون حسابی عوضی از کار درومد. ازم پرسیدند چه کتاب هایی خوندی و چون مامان از قبل سفارش کرده بود اسمی از هری پاتر نبرم گفتم زنان کوچک. با این وجود باز هم چهره خانم بازجو در هم رفت و گفت اینا چیه می خونی، کتاب خوب بخون! بعد از مصاحبه انقدر به اعصابم فشار اومده بود که زدم زیر گریه. مامان دلداریم داد که تو آزمون ورودی همه مدرسه های دیگه هم قبول شدم و اگر ردم کنند چیزی رو از دست نمی دم. برای مصاحبه خرد ولی بابا رو هم دعوت کرده بودند. سه تایی از راهروهای پر پیچ خمِ هاگوارتز مانندش گذشتیم و به کتابخونه رسیدیم. کتابخونه یک سالن بزرگِ غرقِ نور بود که با گلدون های بنفشه آفریقایی و تابلو های نقاشی آبرنگ تزیین شده بود. سر هر کدوم از میزها یک خانواده نشسته بودند و با مصاحبه کننده می گفتند و می خندیدند. ما رو به کسی که قرار بود باهامون مصاحبه کنه(و نه تفتیش عقاید!) معرفی کردند و پشت یکی از میزهای خالی نشستیم. در جواب خانم مصاحبه کننده که پرسید کتاب چی می خونی مامانم رو نگاه کردم و گفتم زنان کوچک. مامان خندید و قفسه کناریمون رو نشون داد و گفت هری پاتر رو هم بگو. قفسه کناریمون پر بود از کتاب های فانتزی. یک ردیف کامل رو به هری پاتر اختصاص داده بودند. از هرجلد اقلا چهار پنج تا داشتند و من سرم از خوشی گیج می رفت. خانم مصاحبه کننده که بعدا مدیر از کار درومد خودش اینکاره بود و بالافاصله پرسید چند بار؟ مردد بودم. واقعا نمی دونستم استفاده از هری پاتر به عنوان انجیل و خوندن چندین باره ش امتیازه محسوب می شه یا نه که بابا به زبون اومد که: خانم، پدر مارو درآورده و هرکودومو صدبار خونده! خانم مدیر خندید و گفت که خودش هم یکی از فیلم های مورد علاقه ش رو اقلـا صدبار دیده. هری پاتر رو هم خونده. گفت بیشتر بچه های مدرسه هم هری پاتر رو خوندند و تو یکی از شماره های نشریه مدرسه بهش لقب هاگرید دادند که خیلی خوشش اومده. منم که سر ذوق اومده بودم وقارتم رو از دست دادم و شروع کردم به تعریف که هروز که از مدرسه برمی گردم ارباب حلقه ها می بینم و همه دیالوگاش رو حفظم و... . خانم مدیر یه کاغذ بهم داد و گفت جواب سولات رو با دقت بنویسم و چون هنوز دارن با مامان و بابا صحبت می کنند ممکنه نتونم خوب تمرکز کنم بنابراین میزی رو همون نزدیکی ها نشونم داد که بچه های دیگه ای هم پشتش نشسته بودند و گفت می تونم برم اونجا. منتظر سوالای ریاضی سخت بودم ولی یه شکل توی برگه کشیده بودند و گفته بودند چه طرح هایی با استفاده از این شکل می تونید بکشید که من باهاش اتو کشیدم و فکر کنم یک هواپیما و یک مداد که ازش یک درخت درومده بود. یک سوال هم بود که پرسیده بودند اگر توی کشتی در حال غرق شدن گیر افتاده باشی و فقط یک قایق نجات وجود داشته باشه که بتونه شش نفر رو از بین تو و پدر و مادر و خواهر و برادر و معلم و زن باردار و ملوان و دکتر و یه سری آدم دیگه نجات بده تو چه کسانی رو برای استفاده از قایق نجات انتخاب می کنی و چرا؟. مقایسه کنید با دفترچه سوالات فقهی مدرسه روشنگر و تفتیش عقاید مردم در مورد نظرشون در مورد آخرین خطبه نماز جمعه ای که نرفتند و به عمرشون نشنیدند. بدون لحظه ای مکث از بین همه مدارس خرد رو انتخاب کردم(والبته خرد هم من رو). ولی مساله ای وجود داشت و اون اینکه چون نمره ی آزمون روشنگرم خوب شده بود گند نماز جمعه من و مامانم رو فراموش کرده بودند و زنگ زدند که با دسته چک تون تشریف بیارید برای ثبت نام. مامان دوست داشت چادری بمونم برای همین هم شرط کردند که اگر می خوای بری خرد باید چادر بپوشی. در اون لحظه تنها چیزی که از دنیا می خواستم اون سیزده تا ستون و کتابخونه ی غرق نور و قفسه کتاب های هری پاتر بود. قبول کردم و خردی شدم. تو خرد چادر اجباری نبود(تقریبا هیچ چیز اجباری نبود) و من بایـد چادر می پوشیدم. لباسی که از آخرین باری که دوستش داشتم سه سال می گذشت. دوستش نداشتم و باید می پوشیدمش و این آزارم می داد. تا پام به درهای مدرسه می رسید چادرم رو در می آوردم و می تپوندمش توی کیفم. تا به کلاس می رسیدم چادر مچاله رو در می آوردم و تندتند تا می کردم و آویزونش می کردم به چون لباسی گوشه کلاس و تا زنگ آخر نگاهم رو از چوب لباسی می دزدیدم. دوست نداشتم کسی با چادر ببیندم. به خصوص از اینکه معلم ها بدونند چادر می پوشم وحشت داشتم.(با اینکه خیلی از معلم هامون چادری بودند) زنگ آخر انقدر این پا و اون پا می کردم تا معلم بره و بعد چادر رو می تپوندم توی کیف و تا دم در کیفم رو باز نمی کردم. متفاوت بودن دیگه جالب نبود و نمی خواستم چهره ام به عنوان یک دانش آموز شیطون با خانومیتِ چادر قاطی بشه. مامان و بابا فهمیده بودند چادر رو دوست ندارم و چون تهدید مدرسه روشنگر هم از میون برداشته شده بود شرط کردند اگر می خوام خارج از ساعت مدرسه تو کلاس بسکت شرکت کنم باید چادر بپوشم. گفتم اصلا دیگه بسکت رو دوست ندارم و کار داشت به عوض شدن مدرسه کشیده می شد. این شرط خیلی بینمون فاصله انداخت و تا سالیان چوبش رو خوردیم. هم من و هم مامان و بابا. مامان و بابایی که تا اونروز همیشه یکطرف ایستاده بودیم رفته بودند تو جلد مدرسه های خشکه اسلامی قبلیم. احساس تنهایی می کردم و چادر رو دوست نداشتم. چادر رو دوست نداشتم ولی از نماز و دعا و روزه ای هم که دوست داشتم دلزده شده بودم. شهریه میلیونی مدرسه ام رو می پرداختند و ازم می خواستند که چادر داشته باشم. این داستان تا سال سوم ادامه پیدا کرد. اون سال تا به خودمون جنبیدیم سرویس ها پر شده بودند و من بی سرویس مونده بودم. صبح ها بابا می رسوندم مدرسه و عصرها مامان می اومد دنبالم. صبح ها چادرم رو برمی داشتم و بدون اینکه بپوشمش با بابا می رفتیم توی پارکینگ. تا به چهار راه مسجد می رسیدیم با بی میلی تاش رو باز می کردم و می پوشیدمش. از ماشین پیاده می شدم و می دویدم تو مدرسه و دوباره درش می آوردم و گوله می کردمش توی کیفم. بابا یکماهی این داستان رو دید. یکروز صدام کردند و گفتند اگر از چادر خوشم نمی یاد می تونم نپوشمش ولی شرط کردند که باید حجابم کامل و خوب باشه. گفتم باشه که بعدا حسابی زدم زیرش. چادر اجباری خیلی از چیزهای دیگه رو هم با خودش برده بود.

چادر بهترین و زیباترین و راحتترین لباس دنیا اصلا ولی... من برای دختر عموی کوچولوم ترسیدم. ترسیدم که نکنه چادرش اجباری باشه. نکنه چادر اجباریش خیلی از چیزای دیگه ای که در آینده بهشون نیاز پیدا می کنه رو هم با خودش ببره. ترسیدم که نکنه اون پسر و خانواده‌ش در مورد مسائل دیگه هم آدم های دموکراتی نباشند. تنها چیزی که آرومم می کنه اینه که خرد برای من و زندگیم ارزش اش رو داشت ولی باز کمرنگ شدن باورهایی که تو زندگی نیازمندشونم و بی پناه موندنم مثل پتک می خوره تو سرم و مبهوت می مونم که آیا واقعا خرد ارزش اش رو داشت؟ کاش یاد بگیریم به همدیگه احترام بگذاریم. کاش یاد بگیریم نه بگیم... کاش انتخاب خودش بوده باشه و کـــــــــــــاش اون پسر و خانواده اش ارزش تغییر انتخاب دختر عموی کوچولوم رو داشته باشند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۴ساعت ۱:۲۶ ق.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

از 19 شهریور.
از 21 شهریور.
از 25 شهریور.
از فوت مامانجون.
از فوت خوزه آزکادیو بوئندیا.
از ارباب حلقه ها.
از جنگی که فکر می کردیم جنگ ما نیست.
از دست سفید سارومان وسط پرچم سیاه رنگ.
از پزشک جان که به المپ رفت و دستانم را در دست خدای دکترجانش گذاشت.
از جاده زیارتی مسلمان ها و اینکه دیگر به جاده زیارتی پائولو حسودی نخواهم کرد.
از احساس سنگینی بار این رای و این تنفیذ و اینکه دوست دارم قانون بدانم.
از انت ها و انت بانوها. از اینکه از درختان هم کمترم. از اینکه ریشه ندارم و این بد است.
از استاد جان تازه یافته هم حرف دارم. از کلاس جادویی اش و از توصیه ای که در مورد کنترل نفس کرد.
از تواضع عجیب غریب استاد جان قدیمی هم درسم را باید اینجا بنویسم.
کلیسای امروز و دسته همخوان های جادویی اش هم باید اینجا ثبت شود.
من حرف دارد. من حرف هایش را آهسته آهسته اینجا خواهد نوشت. من امید دارد تا قبل از تمام شدن پاییز همه حرف هایش را اینجا نوشته باشد. تا قبل ازآنکه مغز و دلش بترکند.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر ۱۳۹۴ساعت ۵:۲۹ ب.ظ  توسط زِه‌زِه  |