مهسا: اگرچه خرمن عمرم غم تو داد به باد / به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم

زهرا: من آن دیوانه ی آتش پرستم / در این آتش خوشم تا زنده هستم

.

.

.

ادامه ی مشاعره در قسمت نظرات . . .

______________________________________________________________

اضافه شد:

از جایی که دوسش داشتم، جز

یه ساختمون بزرگ

13 تا ستون

و آدمی (آدم هایی؟؟؟) غریبه، چیزی باقی نمونده :(

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۸۸ساعت ۸:۳۶ ب.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* /*]]>*/ /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;} 1.بچه که بودم به تناسخ اعتقاد داشتم و ناخودآگاه فکر می کردم بعد از مرگ خدا آدم ها رو دوباره و به یک شکل دیگه می آفرینه تا اشتباه های زندگی قبلی شون رو جبران کنند. به این جای فکرهام که می رسیدم خودم رو یه مورچه فرض می کردم که دارم با وحشت از زیر دست و پای مردم رد می شوم.

2.جودی ابوت توی یکی از نامه هایش برای بابالنگ دراز نوشته که:"تازگی ها متوجه شدم که بحث کردن درباره ی مذهب با خانواده ی سمپل کار عاقلانه ای نیست. خدای آن ها خدایی تنگ نظر، بی انصاف، ظالم، بدجنس و کینه توز است. خدا را شکر که خدایم را از کسی به ارث نبرده ام و آزادم هر طور که دوست دارم او را بشناسم. خدای من مهربان و دلسوز و بخشنده و عاقل و فهیم و ... شوخ طبع است."

3.بعضی وقت ها فکر می کنم کاش من هم خدام رو از کسی به ارث نبرده بودم و خدای من هم شوخ طبع بود یا حداقل راضی می شد دوباره دوباره آدم ها رو بیآفرینه (حتی اگه قرار بود این آفرینش دوباره به قیمت مورچه بودنشون تموم بشه.)

پ.ن.1: ملی پوشان پیروز باشید ... دم تیم ملی بسکتبال گرم ... بابا ... پ.ن.2:قسمت آخر رستگاران رو داشتید: "مرد عینکی مهربون !!!"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۸ساعت ۹:۱۹ ب.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

لطفا در قسمت نظرات مصدر "ریدن" را صرف کنید.

________________________________________________

به قول سپیده: اضافه شد...

و به نقل از نازنین:

زندگی همینه، ریدن و خندیدن.

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد ۱۳۸۸ساعت ۶:۴۶ ق.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

صدف توی غذاش مو پیدا کرده بود و داشت دنبال داوطلب می گشت تا با هم برند پیش"خانم .د"(مسئول نهارخوری). سپیده داوطلب شد. بشقاب رو گرفت و با اعتماد به نفس به سمت آشپز خونه رفت. بعد از چند دقیقه برگشت سر میز. از زور خنده نمی تونست حرف بزنه. آخر سر شروع کرد که: رفتم پیش "خانم .د " گفتم: "اگه یه تار مو از سر یا صورت یکی از آشپز ها کم شده بگین اصلا نگران نباشه چون توی غذای صدفه." "خانم .د " هم آشپز ها رو به صف کرد و خواست کلاه هاشون رو بردارند و گفت: "همون طور که خودتون هم مشاهده می کنید هیچ کدوم از آشپز های ما مو یا ریش ندارند و این احتمالا یه شوید گنده است!" متفکرانه پرسیدم: "شاید موی دست باشه. دست هاشون رو هم دیدی؟ "عرفانه گفت:"از کجا معلوم، شاید موی پا باشه. ببین فر هم داره!" بقیه زنگ نهار به بحث در مورد اون مو، ناحیه ای که ازش جدا شده بود و صاحب قبلی اش گذشت.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۰:۳۹ ب.ظ  توسط زِه‌زِه  |