1 وقتي 5-4 سالم بودTV يه برنامه داشت كه ايرج طهماسب مجري اش بود. من هم به خاطر اين كه آقاي مجري كچل بود عاشق همه ي كچل ها شده بودم و مي گفتم مي خوام با آقاي مجري عروسي كنم!!!

2 بابام يه عمو داره كه سرش تاس طاص. بار اولي كه عمو رضا رو ديدم به بابام گفتم: بابا ... كم كم داره از اين عموت خوشم مي ياد ... ها!!!

فكر كن آدم ، فقط و فقط ديگران رو به خاطر تاس بودنشون دوست داشته باشه. خنده اش اينه كه فكر مي كردم كچلي يه حسن بزرگه و اگه به آدم هايي كه مو ندارن بگم كچل چه تعريف بزرگي ازشون كردم و چه حرف خوبي زدم.

رو همين حساب هم راست مي رفتم و چپ مي اومدم و به بابابزرگم (باباي بابام) مي گفتم كچل! اون بنده خدا هم تازه موهاش شروع به ريزش كرده بود و هنوز نمي خواست باور كنه كه به جمع كچل ها پيوسته ! براي همين هم اخم مي كرد و تذكر مي داد كه نبايد عيب كسي رو به روش آورد.

3 يه شوهر خاله ي كچل دارم كه اون وقت ها سر اين قضيه ي بي مويي خيلي سر به سرش مي گذاشتم و بنده خدا رو اذيت مي كردم. يه جمعه كه همه خونه ي مادر بزرگم (مامان مامانم) جمع بوديم، شوهر خاله ام توي اتاق دايي ام بود و داشت كتاب هاي دايي ام رو نگاه مي كرد، من هم راه افتاده بودم دنبالش و الكي چرت پرت مي گفتم. به خيال بچگي ام بنده خدا رو خيلي اذيت كردم.

فرداش كه از خواب بيدار شدم، ديدم مامانم داره گريه مي كنه. وقتي پرسيدم چي شده گفت: آقاي هاشمي سكته كرده.

تا همين 5_4 سال پيش هم فكر مي كردم، من باعث سكته ي شوهر خاله ام شده ام. همون وقت هام چند دفعه اي عزمم رو جذب كردم كه برم و به خاله ام بگم كه شوهر نازنين اش رو من سكته دادم... ولي جرات نكردم.

4 مامانم يه شوهر خاله ي كچل داره. يه پير مرد با نمك و شوخ كه تار مو ها ي انگشت شمار كله اش همرنگ دندون هاشن.

يه بار كه اومده بود خونمون رفتم رو پاهاش نشستم و يه عالمه لپ هاش رو كشيدم و با صورتش ور رفتم. آخر سر هم براي اين كه از دلش در آورده باشم مو هاي خودم رو گذاشتم روي كله اش و در گوشش گفتم كه بابابزرگ من هم مو نداره.

5 تابستوني كه سال بعدش قرار بود برم مهد كودك با عمو و زن عموي تازه عروسم رفتيم شمال خونه ي يكي از فاميل هاي دور زن عموم.

اسم پسر صاحب خونه احمد بود و واقعا و حقيقتا اون موقعي كه من به لواشك مي گفتم لحاف_دشك اون 16_15 سالش بود و يواش يواش داشت پشت لب هاش سبز مي شد. ابرو هاي پر پشت مشكي داشت و تو خونه كلاه حصيري مي گذاشت. نمي دونم از كلاه حصيري اش خوشم اومده بود يا آينده اش رو خونده بودم(آخه پارسال توي يه عروسي ديدمش، پيشوني اش حسابي بلند شده بود و بنده خدا داشت به سرنوشت بابابزرگم ملحق مي شد.) كه دنبالش راه مي افتادم و احمد ...احمد مي كردم.

P.S: همين الان دريافتم كه تعداد كچل هاي خانواده ي مامانم با تعداد كچل هاي خانواده ي بابام برابره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت ۱۱:۳۶ ق.ظ  توسط زِه‌زِه  |