سلام!!!

این پست در مورد علاقه ی شدید (و تقریبا جنون آمیز) من نسبت به رنگ فیروزه ایه!!!

نمی دونم چرا، ولی تا فیروزه ای می بینم چشام تو حدقه می چرخه، دهنم کف می کنه و دماغم می گیره!!!

مثلا...، همین چند وقت پیش که معلم انشامون روسری فیروزه ای سرش کرده بود. سحر و سپیده خودشون رو کشتن تا تونستن منو کنترل کنن که روسری معلم رو از روی سرش بر ندارم.

خلاصه این که، دوستان:هر موقع فیروزه ای دیدین یاد من کنید.

چون من کور رنگی گرفتم!!!(شوخی کردم!!!چشام مثل ساعت کار می کنن.)

p.s: داشتم "حسین منزوی" می خوندم این شعر رو توش پیدا کردم.

با خودم گفتم حیفه دهکده ی جهانی رو از خوندنش محروم کنم.

تقدیم به اهالی محترم دهکده ی جهانی:

"اما"

دستی که به دست من بپیوندد، نیست

صبحی که به روی ظلمتم خندد،نیست

زنجیر،فراوان فراوان،اما

چیزی که مرا به زندگی بندد،نیست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۸۵ساعت ۸:۴۹ ق.ظ  توسط زِه‌زِه  |