اول از همه قالب جدیدم مبارک .فکر نکنید خیلی از خود متشکرم که به خودم تبریک می گم.نه.ولی چون هیچ کدوم از دوستام فعلا حوصله ی این کار رو ندارند مجبورم خودم ُخودم رو تحویل بگیرم تا عقده ای و در نتیجه معتاد نشوم. فکر هم نکنید دوستام بی معرفتند که بهم تبریک نمی گن.نه.نازنین آبله مرغان گرفتهُ مریم هم مشکوک به آبله مرغانه سحر هم حدس می زند که در شرف ابتلا به آبله مرغانه.در نتیجه همه اعصاب ها خرد است و هیچ کس هم حوصله تبریک گفتن ندارد.در میان این مرغ تو آبله یا آبله تو مرغ ،فقط این نازنین و مریم و سحر نیستند که دل و دماغ ندارند من وسپیده هم ناراحتیم چون قرار بود با مریم و سحر به نمایشگاه کتاب بریم که احتمالا اون قضیه هم منتفی شد یا به قول خودمون مالید.

چند وقت پیش سحر این شعر رو توی تقویمم نوشت :

میدوم هم نفس رود در آیینه ی صافش

پرسشی می کنم از خویش که خود پاسخ آنم

p.s: فکر نمی کنم لازم به یاد آوری باشد که اکثر شعر هایی که سحر می خواند یا می نویسد از محمد علی بهمنیه.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۸۵ساعت ۷:۱۹ ق.ظ  توسط زِه‌زِه  |