یه محور فرضی دورتادور من وجود داره به اسم خط مینی‌ژوپ. دائم به دیوار، میز، کابینت و هر مانع دیگری که بتونه در مسیرش پیدا کنه اصابت می‌کنه و ۳۶۵ روز سال کبوده!

از آخرین کبودیم روی این محور، یه چاله به اندازه‌ی یه فندق باقی مونده. چیزی شبیه قُر شدگی بدنه‌ی ماشین.

قُر شدگی‌م رو به محمد نشون می دم و منتظرم مراتب همدردی‌ش رو ابراز کنه که می‌گه: «عیب نداره... ایشالا بدون رنگ در میاد» :)))

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴ساعت ۱:۳۲ ق.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

تراکم مسافرهای ژانویه جوریه که ممکنه خونه تکونی سال بعد رو از اسفند به آذرماه منتقل کنم :/

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴ساعت ۱۲:۰ ق.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

تقریباً تمام بطری‌های آبی که زمان جنگ ذخیره کرده بودم به خاطر افتِ فشار آبِ آشپزخونه مصرف شدن.

داشتم دوباره پُرشون می‌کردم که محمد پرسید: «برا جنگه!؟».

گفتم نه عزیزم. ایشالا که برای شستن خودمون در زمان‌های قطعی آب مصرف می‌شن :))

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴ساعت ۱:۲ ق.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

یه تینتِ‌لب مدت‌ها گوشه کشو خاک می‌خورد. گذاشتمش دم دست که بیشتر استفاده بشه. با اولین استفاده، اطرافیان متوجه تغییرم شدن! به اینصورت که محمد پرسید: «لبت چی شده جوجه؟». گفتم هیچی، رژ زدم. گفت: «آخه چرا رو لبِ زخمی، رژ زدی!؟». گفتم زخمی نیست آقا! مدل رژ لبمه!

شبش رفتیم خونه مامان‌بابا. مامانم منو کشیده یه گوشه و می‌پرسه: «محمد آقا لبتو گاز گرفته!؟».

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴ساعت ۷:۳۲ ب.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

شاباجی جدّ مورد علاقه منه! مادرِ مادربزرگِ مامانم.

یه روز یه آقایی به اسم اعظام‌الوزاره میاد دم در خونه و ازش می‌خواد پیغامی رو به آقا (شوهرش) برسونه.

شاباجی طنّازِ من پیغام رو می‌رسونه و در جواب آقا که اسم طرف رو می‌پرسه می‌گه: «چمیدونم... یه چیزی مثل کفگیرو الملاقه!».

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴ساعت ۱۲:۳۱ ق.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

قبل‎تر از پخش نشدن موسیقی در متنِ لحظه‌های مهم زندگی افسوس می‌خوردم.

الان می‎فهمم خواسته‌ام چقدددر بیجا بوده!
اون هم در حالی که در تک‌تک لحظه‌های مهم زندگی، یا جیش دارم و یا گرسنه‌م! :))

+ نوشته شده در  شنبه ششم دی ۱۴۰۴ساعت ۳:۶ ب.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

آه ای خدا... چی می‌شه یک روزی دوباره
از خاک من دستای دشمن دووور باشه :(

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم دی ۱۴۰۴ساعت ۳:۱۰ ق.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

دنبال کتابی بودم که کسالت «کلیدر» رو بشوره و ببره.

چیزی مثل «معجزات مغازه نامیا». روان، همه‌خوان و روح‌نواز.

«کتابخانه نیمه‌شب» رو خواهرِ محمد جان بهم هدیه داده بود. اسمش رو شنیده بودم و جلدش می‌گفت ۱۳۴ بار تجدید چاپ شده! بیخیال دریافت نوازش شدم و به روان و همه‌خوان بودنش بسنده کردم و...

شگفت زده شدم! نه تنها کسالت کلیدر رو با خودش برد... بلکه دستم رو گرفت و نشوندم یه گوشه و آروم آروم تمام زخم های روحم رو بوسید :)

از خواهرِ همسر جان، آقای مت هیگ و از زندگی ممنووونم!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آذر ۱۴۰۴ساعت ۸:۵۷ ب.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

بعد از ده سال... امشب اولین شبیه که کلیدر تو لیست مطالعه‌ی قبل از خوابم نیست.

خلاااااص!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آذر ۱۴۰۴ساعت ۱۰:۳۰ ق.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

آخر هم مجبور می‌شن پیدا کردن جاسوس نظام رو به الیکا عبدالرزاقی و امیرمهدی ژوله بسپارن :))

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آذر ۱۴۰۴ساعت ۴:۱۰ ب.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

شما به یاد نمی‌آورید که "حس واقعی پرانرژی بودن" چگونه است،
زیرا سال‌هاست آن را تجربه نکرده‌اید.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آذر ۱۴۰۴ساعت ۲:۴۸ ب.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

این یک نوشته نیست! یک چرک‌نویس است که به مرور کامل و بازنویسی خواهد شد :)

از شنیدن صحبت‌های روح‌الله علیزاده تو پادکست کارگاه لذت بردم. درباره فلسفه، الهیات و درمان صحبت کرد. اون قسمتی از برنامه که به حوزه درمان پرداخت، این آرزو رو در من ایجاد کرد که کاش علیزاده درمانگر من بود. بعدتر به این فکر کردم که چرا نیاز دارم با یک درمانگر صحبت کنم و مثلا اگر این آدم درمانگر من بود راجع به چه چیزی باهاش صحبت می‌کردم. مگر نه اینکه تو کتاب‌های یالوم خونده بودم که بخش مهمی از درمان در فاصله بین دو جلسه و در تصور بیمار از مکالمه بعدی با درمانگرش اتفاق می افته!؟

چرا به درمانگر نیاز دارم؟ چون قسمتی از من مجروح شده. بیشتر از چند ماهه که تقریباً هر روز به مفهوم «دوستی» فکر می‌کنم. به اینکه دوستی چی هست؟ و چی نیست؟ حمله اسرائیل به ایران، نسبت من و «دوستی» رو به کلی عوض کرد. من و دوستانم ارزش‌های بنیادین یکسان نداریم.

تولد مبارکی و «فلانی‌جون چه خوشگل شدی»

ولی در مواجهه با بحران‌های اجتماعی ... بسیار اذیت‌کننده است.

مثالی که برای آقای یار زدم پس‌انداز بانکی بود.

روابطم با دوستانم

مثل این می مونه که مدت‌ها تو بانک پس‌انداز کنی کنی ولی درست در زمانی که به پول نیاز داری، امکان برداشت وجود نداشته باشه و بدتر از اون... برای حفاظت از دارایی که تا اون روز نزد بانک داری مجبور به شارژ حساب هم بشی.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آذر ۱۴۰۴ساعت ۲:۴۸ ق.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

امروز به اندازه یک هفته زندگی کردم. تا نزدیک صبح نتونستم بخوابم.

آخرین چیزی که شنیدم صدای بیرون رفتن همسایه ساعت ۶ بود.

به سختی ساعت۱۰:۳۰ بیدار شدم. باید می‌رفتم بانک.

بعد از اون رفتم پیش مامان.

کلی جیک جیک کردیم و مامان رو راضی کردم دو نفری بیایم خونه ما و من برای عیادت فردا مون از زن‌داییم کیک بپزم.

خیلی وقته مامان جونم رو هم ندیدم (و حتی روم نمی‌شه تلفن کنم) می خواستم یه کیک هم برای مامان جونم بپزم و تو این یکی دو روز برم پیشش.

دو پیمانه شکر برداشتم و راهی خونه ما شدیم.

با هم نهار خوردیم و مامان یکم دراز کشید و من کیک‌ها رو درست کردم.

نمی تونم دقیقا توصیف کنم که چرا... ولی احساس می کنم امروز به اندازه یک هفته زندگی کردم.

شاید چون تا می تونستم مامان رو بوس و بغل کردم و ازش پر شدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آبان ۱۴۰۴ساعت ۲:۵۹ ق.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

چرا باید جز این باشد، چرا جز این بخواهم من؟

چرا باید به ناخوش بگذرانم خوش‌ترین را هم!؟؟؟؟

بهمنی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۳ساعت ۴:۳۶ ق.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

جای آخری که کار می‌کردم از دست رئیس قلدر بخش، خیلی اذیت بودم.

برای همین هرروز موقع بیرون اومدن از خونه، از محمد خواهش می‌کردم دعا کنه که بلند بگــوزم... تصورم این بود که یه گوز کافیه تا بدون هیچ توضیح اضافه‌ای اون شرکت رو ترک کنم! :))

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۱ساعت ۸:۳۲ ب.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

​​​​​​تا قبل از گرفتن گواهینامه رانندگی خیلی خواب می‌دیدم که یه موقعیت اضطراری پیش اومده و نیازه که رانندگی کنم و پشت فرمون نشستم و نمی‌دونم باید چه غلطی کرد.

گذشت و گذشت تا بالاخره خرداد امسال گواهینامه گرفتم (بالاخره!) و فکر کردم از اون خواب مزاحم خلاص شدم.

.

دیشب خواب دیدم یه موقعیت اضطراری پیش اومده ‌و باید از ماشین بابا استفاده کنم و نمی‌دونم چجوری باید با ماشین اتومات رانندگی کرد :|

خیلی دوست دارم بدونم بهانه بعدی ضمیر ناخودآگاهم برای استرس دادن بهم تو خواب چیه؟ نداشتن پایه یک؟ ناشیانه روندن موتور سیکلت؟ عدم آشنایی با نحوه هدایت تانک نفر بر!؟ نداشتن گواهینامه هدایت هواپیما؟؟؟ خر!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۱ساعت ۷:۵۴ ب.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

این چندتا لینک رو می‌گذارم اینجا تا بعد بیام سراغ‌شون ببینم این شادی که انقدر دنبالشم کجاست و سهم کی هاست.

https://www.nytimes.com/search?query=happiness

https://www.nytimes.com/2023/01/02/insider/happiness-project.html?action=click&module=Well&pgtype=Homepage§ion=Reader%20Center

به خصوص این آخری خیلی جالب بود!

https://time.com/6241099/daily-habits-happiness-experts/

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی ۱۴۰۱ساعت ۱:۱۱ ب.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

بخشی از شادی ذاتیم رو گم کردم.
مجموعه‌ای از چند اشتباه/اتفاق ناخوش‌آیند بین من و شادی فاصله انداخته.

.

اشتباه اولم انتخاب رئیس غلط بود.
با اینکه انتخاب دیگری هم داشتم!
سه ماه بیشتر توی اون کار دووم نیاوردم.

.

اشتباه دوم پیوستن به کسب و کار خانوادگی بود.
این ممکنه بهترین انتخاب هر کس باشه.
هر کس به غیر از من!
منی که تا همین 6-7 سال پیش به شدت از خانواده‌م دلخور/خشمگین بودم.
تمام دلخوری‌هایی که با صبر ازشون عبور کرده بودیم دوباره زنده شدن و دوباره پر از خشم شدم.

.

نمی‌خواستم همه آموخته‌هام باد هوا بشن.
دو تا پروژه گرفتم برای زمان‌های فراغت.
یکی یه پالایشگاه خصوصی و اون یکی اسکله صادراتی محصولات پتروشیمی.
هر چی فکرکردم پالایشگاه خصوصی دیگه چیه، به نتیجه زیبایی نرسیدم.
نفهمیدم چرا یه جای نظامی باید اسکله صادراتی بسازه و تازه زیر بار درست انجام دادن کار هم نره.
نمی‌خواستم یکی از چرخ‌دنده‌های ماشین خرابکاری باشم.
دووم نیاوردم و پروژه‌هام رو کنسل کردم.
در واقع یکی از قوی‌ترین ریسمان‌هایی که به زندگی وصلم می‌کرد رو بریدم.
حرفه‌ی قشنگم رو...

.

بعدی یه حادثه وحشتناک بود.
هر لحظه احساس خطر همراهم بود. برای خودم و برای عزیزانم.
و من دوباره از بابا خشمگین بودم. مقصر می‌دونستمش و احساس می‌کردم با فاصله گرفتن ازش امنیت و آرامش بیشتری دارم.
.

تیر آخر رو حادثه‌ی آخرِ تابستونِ امسال زد. غمِ بزرگی به اسم ایران که تمومی نداره.
برای چهارمین بار تصمیم به مهاجرت گرفتم.
ولی قدمی براش برنداشتم و این تا سر حد فروپاشی مضطربم می‌کنه.
.

به همه اینها مشکلِ کم‌خونی رو هم اضافه کنیم... کم‌خونی که دیر تشخیص داده شد.
حدوداً 15 سال دیر!
تقریباً تمام زندگی هوشیارانه‌م زیر سایه‌اش بوده.
قبل از انجام هــــر کاری باید به ضعف عضلات پا، بازوها و این اواخر پشت چشمم غلبه می‌کردم.
بیشتر روزها بلند شدن از رختخواب سخت‌ترین کار دنیا بود.
و سربلند کردن زیر سیل سرزنش‌هایی که بابت خستگی دائمیم نثار خودم می‌کردم، از اون هم سخت تر.

.

درسته که تا امروز کار بزرگ و خارق‌العاده‌ای نکردم. ولی! هر کاری که تا الان انجام دادم، هر قدم کوچیکی که تا الان برداشتم زیر سایه ضعف و خستگی بوده.
کمی (و فقط کمی!) به دختر بی‌جونی که این مسیر رو طی کرده افتخار می‌کنم. درسته که قله‌ای رو فتح نکرده ولی با خستگی مزمن این راه رو اومده!

.

تو مسیر برگشتن به خودِ خوشحال‌ترم باید به اضطراب، خشم و اندوهم غلبه کنم.
علاوه بر این... روابط، سرگرمی‌ها و برنامه روزانه‌م رو با این حقیقت که انرژی کم و محدودی دارم تنظیم کردم.
از نظر فیزیکی برای تغییر دادنش آماده‌ام.
از نظر ذهنی ولی مثل اون بچه فیلی هستم که سال‌ها پاش رو به یه درخت کوچیک بسته بودن و اون چون تو بچگی از پس درخت برنیومده، بعدها که بزرگ و قوی شده هم تلاشی برای رهایی نکرده. تصور این فیل از توان جسمی‌ش باید اصلاح بشه!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی ۱۴۰۱ساعت ۱۲:۵۰ ب.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

می‌خوام احوالاتم رو تو این خونه‌ی قدیمی و خاک‌خورده بنویسم.


فکر می‌کنم نوشتن از فکرهای مزاحم، بتونه مفید باشه.
قرقره صدباره و نجوا کردن‌شون جلو آینه که بی‌فایده بود. تو بدترین حالت نوشتن هم بی‌فایده‌است... یه بی‌فایده‌ی دوست‌داشتنی!

.

خیلی از نوشته‌های داخل آرشیو رو نمی‌شناسم.

می‌شه پاک‌شون کرد. مثل همه‌ی نوشته‌های سال‌های 84 تا 88.

فعلاً ولی، وقتی برای سانسور گذشته‌ام ندارم.
نقطه...
سر خط.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی ۱۴۰۱ساعت ۱۱:۵۵ ب.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

شغل دهن‌پرکنی دارم که درآمد اندکی داره‌‌.

دلم به کار کردن تو یه ساختمون شیک روی فلان پروژه‌ی پتروشیمی و خانم مهندس شنیدن، خوشه.

غافل از اینکه علاوه بر تحمیل یه زندگی سخت به خودم، دارم سرنوشت ناخوشایندی رو هم برای بچه‌هام رقم می‌زنم. اونا هیچ‌وقت نخواهند تونست تو مدرسه‌ای درس بخونند که من درس خوندم و... .

اگر انتخاب بابا (یا حتی باباجون) شبیه به انتخاب من بود ، الان چه زندگی داشتم؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۷ساعت ۸:۲۷ ق.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

همیشه فکر می‌کردم باید زندگی خودمو داشته باشم. روی دارایی بابا حساب نمی‌کردم و این باعث افتخارم بود.

ولی الان می‌بینم تمام این مدت پشتم به بابا گرم بوده وگرنه چجوری به خودم اجازه دادم زندگی کارمندی پیشه کنم؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۷ساعت ۸:۱۳ ق.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

پی‌پین پرسید: "چرا تعدادتان کم است، در حالی که این قدر زیاد توی این سرزمین زندگی کرده‌اید؟ مرگ و میر بین‌تان زیاد بوده‌؟"

چوب‌ریش گفت: "آه، نه! هیچ وقت تعداد ما زیاد نبوده و جمعیت ما افزایش پیدا نکرده. الان سال‌های سال است که هیچ انت‌زایی – هیچ بچه‌زایی- نکرده‌ایم. می‌فهمید، انت‌بانوهایمان را از دست داده‌ایم."

پی‌پین گفت: "چقدر غم‌‌انگیز! چه‌طور شد که همه‌شان مردند؟"

چوب‌ریش گفت: "آنها نمردند! من به هیچ وجه نگفتم مرد‌ه‌اند. گفتم از دست‌شان داده‌ایم. آنها را از دست داده‌ایم و نمی‌توانیم پیدایشان کنیم." آهی کشید. "داستان نسبتا غم‌انگیز و عجیبی است. وقتی دنیا جوان بود و بیشه‌ها گسترده، انت‌ها و انت‌بانوها با هم همراه بودند و با هم منزل می‌کردند. اما دل‌های ما در یک مسیر رشد نمی‌کرد. انت‌بانوها از رودخانه بزرگ گذشتند و باغ‌های جدید ساختند و مزرعه‌های جدیدی کاشتند و ما خیلی کمتر آنها را دیدیم. وقتی ما از آندوین گذشتیم و وارد سرزمین آنها شدیم، انت‌بانوها آنجا نبودند. مدت‌ها صداشان کردیم و مدت‌ها دنبالشان گشتیم و از تمام مردمی که توی راه به آنها برخوردیم، پرسیدیم انت‌بانوها از کدام طرف رفته‌اند، اما هر طرف رفتیم پیداشان نکردیم. غم ما خیلی بزرگ بود. سال‌های سال کارمان این بود که برویم و دنبال انت‌بانوها بگردیم و اسم‌های زیباشان را صدا کنیم. و حالا از انت‌بانوها برایمان خاطره‌ای مانده و ریش‌های ما دراز و خاکستری شده‌است."

دو برج بخش دوم از فرمان‌روای حلقه‌ها – جی. آر. آر تالکین

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۶ساعت ۱:۴۴ ق.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

یه گروه خانوادگی داریم به اسم "خاندان حاج باقر" که اخیرا اعضاش به یه گروه دیگه مهاجرت کردن و اسم گروه جدیدو گذاشتن "خاندان هاچ باقر".

هیچی دیگه. صدای بزرگترا درومده که خرا! هاچچچ باقر آخه!؟

***

من که به این کاراش کار ندارم.

فقط گه‌گداری می رم لیست اعضا رو چک می کنم و لعنت می فرستم.

الان این پسرا واقعــا تو فامیل مان؟؟ چرا من هیچوقت هیچکدومو ندیدم پس!؟

تُف به این زندگی... تـُـف!!!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت ۲:۴۴ ب.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

قسمتی از کتابِ کشتن مرغ مینا نوشته خانمِ هارپر لی:

دیل گفت "فکر می کنم وقتی بزرگ شدم دلقک بشم. بله آقا، یک دلقک! تو این دنیا با این مردم هیچ کاری نمی تونم بکنم، جز اینکه بهشون بخندم."
جیم جواب داد "عوضی گرفتی دیل. دلقک ها محزونند. این مردمند که به اونا می خندند."
دیل: "من یه جور دیگه دلقک می شم. می رم وسط صحنه سیرک می ایستم و به مردم می خندم."

_______________________________________________________________________________

گویا این اینفوگرافیک رو CNN منتشر کرده.

طبق این اینفوگرافیک :
داعش متحدی نداره! :|
بیشترین حمایت رو ارتش آزاد سوریه دریافت می کنه که با داعش در جنگ نیست و تنها خاصیتش تضعیف کردن گروه هاییه که با داعش می جنگند.
امریکا داره همزمان از ارتش آزد و نیروهای دموکراتیک سوریه حمایت می کنه درحالی که این دوتا خودشون با هم در جنگند.
اون کنار هم که نازی عربستان. مظلوم عربستان :|
_______________________________________________________________________________

و اینکه ایران با چهره عقلانی اش... 
مچکریم روحانی!
ممنون از امنیت :بوس


از مجموعه: روزنوشت, چرند پرند, کتاب|فیلم|موسیقی
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور ۱۳۹۵ساعت ۲:۱ ق.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

 

گر حکم شود که مست گیرند
در شهر هرآنکه هست گیرند. :)))


از مجموعه: روزنوشت, چرند پرند
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور ۱۳۹۵ساعت ۹:۳۰ ب.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

تو کوچه مون یه عالمه شرکت و اداره باز شده. بعد یه مدته هر وقت می ریم سوپر می گه ساقه طلایی ندارم، تموم کردم. از کارمندان محترم کوچه هجدهم خواهش می کنم در مصرف ساقه طلایی بهینه تر عمل کنند بلکه ساقه طلایی به خونه های اطراف هم برسه. با تشکر :)))


از مجموعه: روزنوشت, دیوانگی ها
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور ۱۳۹۵ساعت ۱۲:۱۵ ب.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

کوچیک که بودم وقتی به مامان می‏‏ گفتم دست و پام درد می کنه، می گفت داری قد می کشی مامان جان.
و واقعا هم قد کشیدم! شدم زرافه. دختر دراز فامیل. نون و پنیر خورده ی نردبون و... .

درد این روزها رو تحمل می کنم. به امید قد کشیدن.
___________________________________________________________

الهی به امید تو ^_^


از مجموعه: روزنوشت
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۵ساعت ۱۲:۵۸ ق.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

هفته دیگه نامزدی زینبه. مامان می گه پاشو برو داروخانه رنگ سبز و بنفش بخر بیا پایین موهاتو رنگ کنم. می گم مثل دلقکا نشم یه وقت !؟ می گه نه. می خوام پایین موهاتو شبیه دم خروس درست کنم :))))
خدایی خیـــلی خیالم راحت شد!


از مجموعه: روزنوشت, دیوانگی ها
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت ۴:۲۱ ب.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

ساعت دو نصفه شبه و امیر با قیافه ای مچاله اومده از مامان می پرسه که بنظرش الان بخوابه چهار صبح بیدار بشه به کارهاش می رسه یا نه. مامان می گه: نه! بشین درستو بخون!
منِ پکیده از خنده می گه: خب بذار بیچاره بخوابه!
مامان می گه: نه! باید بشینه درسشو بخونه... مثه تو بشه خوبه؟؟؟ :))))


از مجموعه: روزنوشت, دیوانگی ها
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۵ساعت ۱:۶ ق.ظ  توسط زِه‌زِه  | 

می گم مامان! مطمئنی وقتی منو باردار بودی فقط قرآن می خوندی؟ چشمای مامان می خندند. می گه قرآن که خیلی می خوندم ولی جنگ و صلح م خوندم. ول کن معامله نیستم اما. می گم مطمئنی که فقط قرآن و جنگ و صلح خوندی؟ باز چشماش می خندند. می گه خب... یه کتاب دیگه هم خوندم. البته دایی مجیدت گفت نخوناا... می پرسم چی؟ چی خوندی آخه؟ می گه صد سال تنهایی. و من انگار که دلیل همه این خل خلیا رو فهیمده باشم قاه قاه می خندم. انگار که دیگه دیوونگی مهم نباشه، سبک می خندم.
خوشحالم که مامان علاوه بر قرآن برام جنگ صلح و صدسال تنهایی خونده. مطمئنم که منم برای بچه هام علاوه بر قرآن، جنگ و صلح و صدسال تنهایی رو خواهم خوند. و کشتن مرغ مینا رو البته. 

وقتی مامان اعتراف کرد صدسال تنهایی رو هم خونده دنبال یه نشونه مشهودتر تو خودم می گشتم. غیر از غم چشم های آئورلیانو یا روحیه چرند آمارانتا. غیر از سرسختی اورسولا یا شب بیداری های خوزه آرکادیو بوئندیا. راستش نیاز به چیزی شبیه به صلیب روی پیشانی فرزندان آئورلیانو یا دم خوک آخرین نفر از خانواده بوئندیا داشتم. چیزی که شکی باقی نگذاره که منم از خانواده اون هام.


از مجموعه: روزنوشت, دیوانگی ها, کتاب|فیلم|موسیقی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۴ساعت ۱۰:۴۷ ب.ظ  توسط زِه‌زِه  |